تبلیغات
شهاب های آسمانی
 زود بیاید ... عمومی ,

www.doroghnistam.mihanblog.com

 

از این به بعد بیاید به این آدرس


نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه 21 مهر 1388 و ساعت 11:05 ب.ظ
 یادته ... مکتب عشق ,

یادته می گفتی فقط تویی که دوسش دارم؟

یادته  دستامون تو دست هم بود؟

یادته اون شب بارونی یادته؟

یادته چقدر دوسم داشتی؟

یادته چقدر بهم محبت کردی؟

یادته چه جوری عاشقت شدم؟

یادته چه جوری بهت وابسته شدم؟

قهر و آشتیمون یادته؟

خاطرات توی دفتر یادته؟

دستاتو می خوام بگیرم یادته؟

یه شاخه گل رز یادته؟

پیش هم بودیم یادته؟

کیا نذاشتن یادته؟

گفتی باید جداشیم یادته؟

گفتی باید برم یادته؟

یادته بهم گفتن خیانت کردی؟

چشممون زدن حسودا یادته؟

اشکام موقع رفتن یادته؟

نگام موندش به جاده یادته؟

یادته تنها نشستی؟

یادته تنگ شد دلت واسم؟

یادته یادته یادته با همه ی این خاطرات تنهام گذاشتی؟

حالا من می خوام جوابت و بدم

دفترو همونجا, جا گذاشتم

اما قول دادم به قلبم

دیگه جز تو به هیچکس دل ندم


نوشته شده توسط سمیه در جمعه 10 مهر 1388 و ساعت 01:29 ق.ظ
 منتظرتونم ... عمومی ,

دیگه شهاب های آسمونیم دارن خاموش می شن آخه اونی که هر لحظه نگاهشون می کرد و

 

باهاشون حرف می زد و  و آرزوهاشو به اونا می گفت دیگه بهشون نگاه نمی کنه و هیچ حرفی

 

نداره باهاشون اونام دلشون گرفته و ناراحتن خیلی اشک ریختن که فقط یکبار یکبار دیگه به

 

حرفاشون گوش کنه و نگاهشون کنه اما اون نگاه نکرد ستاره ها پا درمیونی کردن اما قبول

 

نکرد ماه ازش درخواست کرد اما اون گفت نه! اینقدر سرسختی کرد تا آسمونم به گریه افتاد و

 

تو اون شبای تنهایی شهاب ها بارید و بارید.

 

اما اون رفت رفتنی که بازگشتی نداره و اونا کم کم, دارن کم نورمی شن و یاد گرفتن فدا شدن

 

در راه عشق خیلی دلچسب و شیرین چون به خاطر عشقشون فدا می شن....

 

اونا راحت فدا می شن و به راحتی خاموش اما ما آدما زمانی خاموش می شیم که اون بالایی

 

بخواد و تا زمانی که هستیم باید زندگی کنیم  و با عشق خودمون با وابستگی خودمون با

 

دلتنگیمون بسوزیم و بسازیم .

 

دیگه اینجا جایی برای حرفای دلم نداره پس به آدرس زیر بیاید و اونجا

 

حرفامو بخونید و یک سوپرایزم براتون دارم اونجا منتظرتونم واسه شعر

 

آخر نظر یادتون نره ه ه ه ه به امیددیدارررر در یه وبلاگ دیگه:

 

                  www.doroghnistam.mihanblog.com    


نوشته شده توسط سمیه در جمعه 10 مهر 1388 و ساعت 01:25 ق.ظ
 عشق ... داستان ,


زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را

 

به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.


در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار،

 

شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس

 

حق دارد به بیرون خانه برود.

از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند،

 

به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.

لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم

 

داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.


در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و

 

داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می

 

خواند:

اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی


اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی


در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه

 

کردن کرد.

او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:

چرا این گونه گریه می کنی؟

 

ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.

 

گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق

 

خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من

 

نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.

 

 

88/07/04     روز سی و نهم


نوشته شده توسط سمیه در شنبه 4 مهر 1388 و ساعت 11:17 ب.ظ
 بر تو می گویم ... عمومی ,

بر تو می گویم.....:

 

بگذار خانه ی وجودت همیشه از عشق خالی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند تو را دیوانه

 

کند و به تو رحم نخواهد کرد بگذار عظمت را هیچ گاه در نیابی زیرا آن آنقدر عظیم است که تو

 

را نابود می کند و اگر در آینده به کسی علاقمند شدی:

 

فقط او را دوست بدار آن هم با تمامی وجودت...

 

              88/07/01   روز سی و ششم

 

                    


نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه 1 مهر 1388 و ساعت 03:31 ب.ظ
 در یک صبح ... مکتب عشق ,

در یک صبح زود

 

وقتی پرده های سیاه و کبود شب کنار زده شد

 

هنگامی که خورشید سرش را از بالش قله های کوه بلند کرد دید که:

 

دره ها پر شده از موسم عشق

 

و بر شاخه های خاطرات شکوفه های بیشماری از لحظات گذشته جوانه زده

 

آرزوهای ناگفتنی و ناشنیدنی

 

نیمه خواب ,نیمه بیدار

 

خواب آلود به زندگی نگاه می کنند

 

و زندگی موج در موج در تکاپوست

 

لحظه ها تازه هستند مثل گذشته ها

 

بله همان زندگی که با عشق و حسرت احاطه شده

 

وصال و همچنین فراق و این احساس

 

که زمان مثل رودخانه ای جاریست و در حالی که در جریان است زمزمه می کند:

 

دره ها از موسم عشق لبریزه

 

و بر شاخه های خاطرات شکوفه های بیشماری

 

از لحظات گذشته جوانه زده.....................

 

                           88/06/26    روز بیست و نهم


نوشته شده توسط سمیه در جمعه 27 شهریور 1388 و ساعت 12:27 ق.ظ
 گوسفند شدن مجنون ... مکتب عشق ,

اهل لیلی مجنون را لحظه ای به قبیله ی خود راه نمی دادند.در آن صحرا چوپانی مقیم بود,

 

مجنون مست از او پوستین گوسفندی گرفت و آن را بر سر کشید و خود را همچون گوسفندی

 

کرد و به چوپان گفت به خاطر خدا مرا در میان گوسفندان بگذار و گله را به سوی قبیله ی لیلی

 

ببر تا لحظه ای بوی لیلی را از دور بشنوم.

 

عاقبت چون مجنون به زیر پوست رفت با گله به سوی کوی لیلی پنهانی رفت.

 

اول دلش به جوش آمد و عاقبت هوش از سرش پرید.

 

بعد از آن روزی مجنون مست با گروهی در صحرا نشسته بود یکی از اقوام او گفت:ای سرور تو

 

برهنه ماندی هر نوع لباسی را میخواهی بگو تا برایت بیاورم.

 

مجنون گفت پوستی از آن گوسفندی می خواهم و اسپند دود می کنم تا چشم بد به من

 

نرسد لباس زیبای من همان پوست گوسفندی است.

 

من بوی دوست را در پوست یافتم از این به بعد هرگز جز پوست لباسی نمی خواهم.

 

                                        88/06/24   روز بیست و هفتم


نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه 25 شهریور 1388 و ساعت 12:07 ق.ظ
 خداوند ... مکتب عشق ,

خداوند روز اول خورشید را آفرید

 

روز دوم دریا را آفرید

 

روز سوم صدا را آفرید

 

روز چهارم رنگ را آفرید

 

روز پنجم حیوانات را آفرید

 

روز ششم انسان را آفرید

 

روز هفتم با خود اندیشید که چه چیز را نیافریده است پس او را برای من آفرید....

 

                                                          88/06/22        روز بیست و پنجم


نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 23 شهریور 1388 و ساعت 12:20 ق.ظ
 ماه آلایش خود ... ندای درون ,

آیا وقتش نرسیده که ما انسان ها به بازبینی اعمال خود بپردازیم ما آدمیان که همگی مدعی

 

فرزانگی هستیم و از خرد برتر صحبت می کنیم همه از حقیقت صحبت می کنیم اما اگر این

 

نقاب را از چهره هایمان برداریم رنگ پلیدی خود را خواهیم دید ظاهرمان دل میبرد اما باطنمان

 

چی؟

 

باطنی که در وجود ماست و ما را می سازد با ظاهر نمایی کار به جایی نمی بریم زیرا کسی

 

هست که از باطن ما آگاه است.

 

چرا سر خو د را کلاه می ذاریم دیگران را فریب می دهیم  خودمان را چی؟

 

آیا خود نیز فریب خود را می خوریم؟

 

چرا همه سعی نمی کنیم باطنمان را از پلیدی ها پاک کنیم تا خود نیز احساس آرامش کنیم در

 

این ماهی که می توان باطن را یافت سعی کنیم آن را بیابیم و پاک سازیم از هر گونه پلیدی و

 

زشتی تا بدین وسیله به ملکوت اعلا بپیوندیم و به انسانیت برسیم.

 

 

هیچ کس به ملکوت اعلا نرود

                                         مگر آنکه دوباره متولد شود

 

           88/06/19    روز بیست و دوم


نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه 19 شهریور 1388 و ساعت 05:18 ب.ظ
 به راستی ... مکتب عشق ,

                             به راستی چقدر سخت است

 

                 خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها

 

                         و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی

 

       و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی و بی یاوری

 

           در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد

 

         اما چه شیرین است در خاموشی و تنهایی به حال خود گریستن

 

                         و باز هم نفرین به تو ای سرنوشت....

 

                                       88/06/16    روز نوزدهم


نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه 17 شهریور 1388 و ساعت 12:10 ق.ظ
 رفیق ... شعر ,

به شب بی ستاره ی من به خدا خدایی

 

به دل شکسته ی من تو که مرحمی,دوائی

                                                              همه شب ز عشق رویت به کنار کوچه شبها

                                            

                                                              بکشم ناله از دل که خدای من کجایی

من سر و دفترت را همه آیه آیه خواندم

 

به امید آنکه شاید برسد به من ندائی

                                                              ز جمال کعبه دورم ز وصال یار محروم

 

                                                             چه کنم,چگونه سازم به لجاجت خدایی؟!

ره زندگی پر از سنگ نه یکی رفیق یک رنگ

 

همه نا رفیق و خصمند,تو رفیق بی ریایی

 

 

                        88/06/14   روز هفدهم


نوشته شده توسط سمیه در شنبه 14 شهریور 1388 و ساعت 11:55 ب.ظ
 قوانین عشقی نیوتن ... عمومی ,

قانون اول:

 

پسری که عاشق دختری باشد به عشقش به دختر ادامه می دهد و دختری که عاشق پسری

 

باشد به عشقش به پسر ادامه می دهد مگر اینکه یک چیز خارجی (برادر یا پدر دختر)در بازی

 

وارد شود و پای پسر را بشکند.

 

قانون دوم:

 

نرخ تغییرات عشق یک دختر به یک پسر نسبت مستقیمی به حساب بانکی پسر دارد.

 

قانون سوم:

 

نیرویی که برای خواستگاری یک پسر از یک دختر وارد می شود دقیقا مساوی و در جهت

 

مخالف نیرویی است که یک دختر به کفش های راحتی اش زمانی  که آنها را به پا دارد وارد

 

می کند.

 

قانون پایستگی:

 

عشق نه ایجاد می شود و نه از بین می رود فقط می تواند از دو عاشق به دو عاشق دیگر

 

منتقل شود.

 

    88/06/12    روز پانزدهم

 

 

 


نوشته شده توسط سمیه در جمعه 13 شهریور 1388 و ساعت 12:47 ق.ظ
 بیان عشق ... داستان ,

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای

 

ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

 

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر

 

هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند

 

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

 

داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق

 

معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک

 

ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.. شوهر، تفنگ شکاری به

 

همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.


رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام

 

به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها

 

 گذاشت.

 

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر

 

 رفت و زن زنده ماند .

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان

 

خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می

 

دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در

 

آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه

 

                      ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 

  برای او ....                                                              09/06/88 روز دوازدهم 

 

 

 

 


نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 9 شهریور 1388 و ساعت 11:14 ب.ظ
 دیگه تو رو ندارم ... شعر ,

دیگه تو رو ندارم تورو ازم گرفتن

 

گفتن فراموشت کنم منو دست کم گرفتن

 

گفتن که عشق تو کجا لایق اسم اون میشه

 

گفتن برو که عشق اون قسمت دیگرون بشه 

 

   منم گفتم

 

اگه که خالی دستام اگه هیچی ندارم

 

عوضش برای تو یه قلب دیوونه دارم

 

اگه که تورو گرفتن اگه تو داری میری

 

عوضش توی خیالم با تو پروازی دارم

                                         88/06/07    روز دهم

 

                            


نوشته شده توسط سمیه در شنبه 7 شهریور 1388 و ساعت 11:54 ب.ظ
 مرا به خاطر بیاور ... مکتب عشق ,

هنگامی که سپیده ی صبح آهسته در قصر پر از نشاط خود را بر روی خورشید می گشاید مرا

 

به خاطربیاور

 

وقتی دست تقدیر برای مدتی نامعلوم مرا از تو جدا کرد غم و غصه جدایی جایی که با تو

 

صحبت میکردم مرا به خاطر بیاور و بدان دوری و طول زمان محبت تو را از قلبم خارج نمی کند تا

 

موقعیکه قلب من در سینه می تپد به تو می گویم فراموشم نکن

 

                                مرا به خاطر بیاور

 

                                         88/06/07    روز هفتم


نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه 4 شهریور 1388 و ساعت 11:19 ب.ظ
 نوشته های پیشین
+ زود بیاید
+ یادته
+ منتظرتونم
+ عشق
+ بر تو می گویم
+ در یک صبح
+ گوسفند شدن مجنون
+ خداوند
+ ماه آلایش خود
+ به راستی
+ رفیق
+ قوانین عشقی نیوتن
+ بیان عشق
+ دیگه تو رو ندارم
+ مرا به خاطر بیاور

صفحات :
1 2 3 4