تبلیغات
شهاب های آسمانی - مانعی وجود ندارد
 مانعی وجود ندارد ... داستان ,

پیرمردی تنها در «مینه سوتا» زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را

 

شخم بزند اما این، کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در

 

زندان بود .

 

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

  

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

 

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را

 

دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل

 

می شد. پیرمرد این تلگراف را از پسرش دریافت کرد :

 

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

4صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند, و تمام مزرعه را شخم

 

زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.

 

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد

 

چه کند ؟

 

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می

 

توانستم برایت انجام بدهم.

...................................................

نکته:

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می

 

توانید آن را انجام بدهید , بزرگترین مانع، ذهن است .

 

 


نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه 17 تیر 1388 و ساعت 12:42 ب.ظ
 نوشته های پیشین
+ زود بیاید
+ یادته
+ منتظرتونم
+ عشق
+ بر تو می گویم
+ در یک صبح
+ گوسفند شدن مجنون
+ خداوند
+ ماه آلایش خود
+ به راستی
+ رفیق
+ قوانین عشقی نیوتن
+ بیان عشق
+ دیگه تو رو ندارم
+ مرا به خاطر بیاور

صفحات :